پارسي ها


اعدامی

 

 

برای آنان که امیدی به در ندارند

 

صبحی که می رسید نشان از خبر نداشت

این خانه ی عقیم شبی معتبر نداشت

 

تصویر تا به تای کسی پشت پنجره

ماسیده بود و امیدی به در نداشت

 

بر راه ، راه راه نرفتن نشسته بود

تمدید انتظار نیازی دگر نداشت

 

لکنت لباس معصیتی نابریده  داشت

اضلاع آرزو نسبی با وتر نداشت

 

یک دم سکوت کرد همانی که می چکید

دستی دراز بود که پایی به سر نداشت

 

 

فرزین پارسی کیا

فروردین 91

 


فرزین پارسی کیا

الفبا

 

 

از ((A)) که ای کاش ادیسون نبود و جعبه ی جادو

تا ((B) )که بی تفاوت بگذرم

از این خبر به آن خبر

از ((K)) که کی  تمام می شود این

تا ((E)) که ایمانم را باد خواهد برد؟

از این کانال به آن کارناوال

تا فراموش کنم نه خاموش.

از این سو به آن بی سو

از لبخند صوری تا کودک ((سوری))

از ((C)) که سیگارم را با چای یا چایم رابا...

یا از ((B)) که بیعاریم  را با تو قسمت کرده ام

و از ((D)) که دیدار به قیامت کودکم

تاحرف آخر و ((Z))

که زدگلوله ها را نگاه کن

 

سخن دراز شد به پهنای صورتم

از من که اینجایم

تا تو که باورت نیست

این کودک هنوز الفبا نمی دانست

 

 

بهمن 90

 


فرزین پارسی کیا

اینجایم ، تهران

 

 

اینجایم ، تهران

و پاییز با هوایی ، پر از هیجان جاذبه

در تک و توکهای زردی که هنوز

چون اقلیت جاذبه اند

می درخشد

 

مدرسه نیست

و تراشه ی سرهایمان

از گزند ماشین ؛ در امان

 

نه صدای گامی در بوم رنگ

نه قاعده ی لازم الاجرای پاییزی

اینجایم ، تهران

و کسی چمنهای باغ را

با ((چهار)) می زند

 

فرزین پارسی کیا

مهرماه 90


فرزین پارسی کیا

غزل بی شرمانه

 

 

چه شد که قصد هلاکت به فکر من زد و رفت

که عشوه ها و سینه چاکت به فکر من زد و رفت

 

لبی نه لای لبم بود و(( لا اله)) و نامه لال   

جسارت و گشودن پاکت به فکر من زد و رفت

 

به قیژ قیژ و غمزه تختم  و قول این که : ((بمان))

تو تبسمی که : ((چه باکت)) به فکر من زد و رفت

 

چه زود  مقصد موعود سرزمین تو شد

شبی که شعر فلاکت به فکر من زد و رفت


فرزین پارسی کیا

دود

 

 

گیرایی

چون گیره های بند رخت

و آویزانم در باد.

سیگاری می گیرانم

تا در تبادل باد

دود شوم 


فرزین پارسی کیا

یک عاشقانه ی ناآرام

 

 

از پشت قاب

 

 

 

 

مرا بخوان به نگاهت

و چنان بزن ؛ که برقصم

مرا به جای عکس ات بگیر

در قاب تعجب

و باز همان کن که برقصم

 

لبهایت را شعبده ‍‍]باز می کنی [

دستانت را جادو] گویی که هست[

و چنان نگاه ؛ که می خوانی ]از پشت قاب[

   :((بیا)) 

و چنین به سرم زده ای که می رقصم

 


فرزین پارسی کیا

دو طراحی با کلمه

اول

 

تا خر پلیس وسط آمد

کارمان به قایم با شک کشید 

 

دوم

 

چشم بگذار و بشمار

این گلوله ی آخر است

 

 


فرزین پارسی کیا

میدان آزادی

 

 

 

می گفت : (( آن شب که از میدان می گذشت ، تمام چراغها قرمز بود و صدای سوت می آمد. از خط که رد شد ما خیز سه ثانیه رفتیم  و او هنوز دو پا داشت.)) ...

می گوید : ((آن روز که از میدان می گذشتی ،نگاهت می کردم . انگار خود خودش آمده نامش رااز تابلوی خیابان پاک کند)) .


فرزین پارسی کیا

بی شرمانه

 

یک داستانک (مینی مالیستی)

 

 

 

 

 

 

 

پایم را که می بست هنوز به فکر دویدن بودم . حالا از نوک انگشتانم آب می چکد ، و او بی شرمانه به تن برهنه ام دست می زند. باید امتحان کنم و فریادی ...   اما امان از این گلوله ی پنبه و این پارچه ی سفید ،  و بوی کافور که بی رحمانه ترین عذاب است

 

 

 

         

                                                              فرزین پارسی کیا         

                                                                                      85.07.05 


فرزین پارسی کیا

در شهر شیشه ای

 

 

 

 

شکلم را که در آیینه می بینم

مشکل می شود فهمید

خواب بوده ام یا تو اینجا.

که می آمدی

حتما سراغ دفترچه ی قرمزم را

می گرفتی و می خواندی

و می خواندی

از ابتدای هر چه نوشتم ات

تا حتما انتهای همین آیینه

که نمی شود فهمید

((خواب )) بوده ام یا تو اینجا می نوشتی.

 

 

 

                                                            اردی بهشت 89


فرزین پارسی کیا