اینجایم ، تهران
اینجایم ، تهران
و پاییز با هوایی ، پر از هیجان جاذبه
در تک و توکهای زردی که هنوز
چون اقلیت جاذبه اند
می درخشد
مدرسه نیست
و تراشه ی سرهایمان
از گزند ماشین ؛ در امان
نه صدای گامی در بوم رنگ
نه قاعده ی لازم الاجرای پاییزی
اینجایم ، تهران
و کسی چمنهای باغ را
با ((چهار)) می زند
فرزین پارسی کیا
مهرماه 90
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٥ ب.ظ توسط فرزین پارسی کیا
جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳٩٠
غزل بی شرمانه
چه شد که قصد هلاکت به فکر من زد و رفت
که عشوه ها و سینه چاکت به فکر من زد و رفت
لبی نه لای لبم بود و(( لا اله)) و نامه لال
جسارت و گشودن پاکت به فکر من زد و رفت
به قیژ قیژ و غمزه تختم و قول این که : ((بمان))
تو تبسمی که : ((چه باکت)) به فکر من زد و رفت
چه زود مقصد موعود سرزمین تو شد
شبی که شعر فلاکت به فکر من زد و رفت
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٤ ب.ظ توسط فرزین پارسی کیا
یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳٩٠
دود
گیرایی
چون گیره های بند رخت
و آویزانم در باد.
سیگاری می گیرانم
تا در تبادل باد
دود شوم
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱۱ ب.ظ توسط فرزین پارسی کیا
جمعه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٩
یک عاشقانه ی ناآرام
از پشت قاب
مرا بخوان به نگاهت
و چنان بزن ؛ که برقصم
مرا به جای عکس ات بگیر
در قاب تعجب
و باز همان کن که برقصم
لبهایت را شعبده ]باز می کنی [
دستانت را جادو] گویی که هست[
و چنان نگاه ؛ که می خوانی ]از پشت قاب[
:((بیا))
و چنین به سرم زده ای که می رقصم
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۱ ب.ظ توسط فرزین پارسی کیا
پنجشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٩
دو طراحی با کلمه
اول
تا خر پلیس وسط آمد
کارمان به قایم با شک کشید
دوم
چشم بگذار و بشمار
این گلوله ی آخر است
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳۸ ق.ظ توسط فرزین پارسی کیا
پنجشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٩
میدان آزادی
می گفت : (( آن شب که از میدان می گذشت ، تمام چراغها قرمز بود و صدای سوت می آمد. از خط که رد شد ما خیز سه ثانیه رفتیم و او هنوز دو پا داشت.)) ...
می گوید : ((آن روز که از میدان می گذشتی ،نگاهت می کردم . انگار خود خودش آمده نامش رااز تابلوی خیابان پاک کند)) .
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥۸ ب.ظ توسط فرزین پارسی کیا
سهشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٩
بی شرمانه
یک داستانک (مینی مالیستی)
پایم را که می بست هنوز به فکر دویدن بودم . حالا از نوک انگشتانم آب می چکد ، و او بی شرمانه به تن برهنه ام دست می زند. باید امتحان کنم و فریادی ... اما امان از این گلوله ی پنبه و این پارچه ی سفید ، و بوی کافور که بی رحمانه ترین عذاب است
فرزین پارسی کیا
85.07.05
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤٦ ب.ظ توسط فرزین پارسی کیا
دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٩
در شهر شیشه ای
شکلم را که در آیینه می بینم
مشکل می شود فهمید
خواب بوده ام یا تو اینجا.
که می آمدی
حتما سراغ دفترچه ی قرمزم را
می گرفتی و می خواندی
و می خواندی
از ابتدای هر چه نوشتم ات
تا حتما انتهای همین آیینه
که نمی شود فهمید
((خواب )) بوده ام یا تو اینجا می نوشتی.
اردی بهشت 89
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠٤ ب.ظ توسط فرزین پارسی کیا
دوشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٩
شش و هشت
از سازم که می زنم
گردی به پا نکرده گم ات می کنم
چند سال یا کمتر
کسی چه می داند چقدر پوسیده ام
و چقدر خواب کهربایی ات را د یده ام
در سر رسید خیامی.
: (( می – می – ر – لا – لا ))
و این را پسر کوچکم گفت و توپ را به صورتم زد .
از سازم که نمی زنم
شش و هشت ساله می شوی و پسرم
چه خوب می رقصد
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤۳ ق.ظ توسط فرزین پارسی کیا
شنبه ٥ دی ،۱۳۸۸
سلول انفرادی
از سلولم برایت می گویم
گوش می کنی یا ضبط ؟
و فراموشی را از سلولم برایت می گویم
تا تنگ در آغوش گرفتن
و زانو هایم را که تا زیر چانه ام کشیده ام بالا و
هنوز نرده های سلولم می لرزد
و می لرزد یعنی ضرب در دندان
که انفرادی می خوابم و با اجتماع خاطره ها بیدارم
ضبط می کنی یا گوش ؟
تمام صفحات را حاشیه زده ام و
فصلم را به درد مشکوک مفصل هایم
و کاغذ سپید ندارم
که از سلولم بیش از این روده درازی کنم
اگر ضبط می کنی گوش نکن
از سلولم که رها شدم
تازه فهمیدم
چه سرطان شیرینی بود
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٠ ب.ظ توسط فرزین پارسی کیا
